تبليغاتX
 حرف هایی از جنس بلور

حرف هایی از جنس بلور

من برای کسی نگرانم که برای نگرانی من نگران است...!
کاش
گاهی وقتا ما آدما دور و بر خودمون رو نمیبینیم یا اگه  می بینیم خوب نمی بینیم.از کنار خیلی چیزا با بی تفاوتی رد می شیم و یه وقت به خودمون میایم که دیگه خیلی دیر شده.و حسرت ثانیه ها و لحظه های  گذشته رو میخوریم

ای کاش

 قدر لحظات با هم بودن رو بدونیم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت4:2 PMتوسط بلورین |
چقدر از یه راه رو باید ادامه داد؟اونقدر که وقتی به گذشته بر می گردی و مسیرت رو با همه ی شادی ها و غم هاش مرور می کنی یه لبخند کنج لبت بشینه؟

یا تا وقتی که به اون چیزی که می خوای رسیدی؟

اگه رسیدی بازم باید ادامه بدی؟؟؟دیگه برای چی؟

می خوام اینو تو بگی....

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت10:11 PMتوسط بلورین |
اپ کردن
سلام.چندین و چند بار اومدم اما حس اینکه آپش کنم نبود.چون چیزی رو که ادم می خواد بنویسه باید از همه نظر سنجیده بشه من وقتی می خوام بسنجم می بینم که نه نمی شه پس بی خیالش میشم نمی دونم چرا ولی احساس می کنم دیگه اون شور و شوقی که برای وبلاگ نویسی داشتم رو دیگه ندارم.اخه می دونین خیلی و خیلی از ناگفته ها رو نمی شه اینجا گفت.

نمی دونم شاید این حس موقتی باشه و من دوباره به طرف وبلاگ نویسی بیام و شاید هم نه.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت10:36 AMتوسط بلورین |
ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند؟

این کبوتران برج دوستی

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار می شوند؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت8:30 PMتوسط بلورین |
شروع مجدد
سلام.

با عرض پوزش از اینکه دیر به دیر به روز می کنم.چون درگیر امتحانات بودم.سعی می کنم  دیگه اینجوری نشه.

نمیدونم باید از کدوم در بگم فقط می دونم که می خوام بنویسم .می خوام بنویسم و هیچ وقت کم نیارم و انگشتام از نوشتن خسته نشه.بچه که بودیم همین که معلم بهمون مشق میداد تند می پریدیم و مشقامون رو می نوشتیم.فرداش که می رفتیم مدرسه بچه ها همه می نالیدند که وای انگشتامون درد گرفت.دیگه نتونستیم بنویسیم و مامانامون برامون نوشتن.ولی من یکی هیچ وقت راضی نمی شدم مامانم برام بنویسه حتی وقتی که مریض بودم.

یه خبر البته از نوع غم انگیزش برای من:

دفتر خاطرات ۵ ساله ام تموم شداز اول دبیرستان شروع کرده بودم به نوشتن خاطراتم و بالاخره امسال دیگه تموم شدهر کاری کردم و لفتش دادم که تموم نشه،نشد که نشد.....

البته فکر نکنین من همینجوری بیکار می شینم و دیگه نمی نویسم.نه!یه دفتر دیگه ایی خریدم و بازم شروع می کنم به نوشتن

دیگه اینکه تو این مدت خیلی دلم برای میز کارم تنگ شده بود.هی می خواستم بیام و به روزش کنم اما دوباره پشیمون می شدم و به خودم نهیب می زدم :بشین درست رو بخون.امتحان اگه بره دیگه بر نمی گرده.اگه کم کاری کنی دیگه وا ویلا می شه...

و اینجوری شد که من بازم بیام و بازم اومدم و بازم میام....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت10:37 AMتوسط بلورین |
عشق عشق می افریند...
سلام.بازم انگشتای من اومد و پشت دکمه های کیبرد قرار گرفت.نمی دونم که میخوان  چی بنویسن.انگشتام داره به سمت یه دکمه های خاصی میره ....ببینین که می خوان چی بنویسن...عشق،عشق می افریند

عشق،زندگی می بخشد

زندگی،رنج به همراه دارد

رنج،دلشوره می افریند

دلشوره،جرات می بخشد

جرات،اعتماد به همراه دارد

اعتماد،امید می افریند

امید،زندگی می بخشد

زندگی،عشق می افریند

عشق،عشق می آفریند...

                                       از :مارگوت بیکر

با عشق زندگی کنین البته نه عشقی که "عشق "نباشه.به همه چیز عشق بورزید حتی به خودتون....

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت10:45 AMتوسط بلورین |
چسپ زخم
همه چیز از یه چسپ زخم شروع شد.استاد در حالی که روی دماغش یه چسپ بود وارد کلاس شد.وارد شدن استاد همانا و پچ پچ بچه ها همانا....

استاد که دید کلاس شلوغ شده با صدای نسبتا بلندی گفت:خبریه؟

یکی از دانشجویان که واقعا موتور کلاس بود جواب داد:استاد میتونم یه سوالی بپرسم؟

استاد با اعتماد به نفس بسار بالا سرش رو با غرور بلند کرد و گفت:بفرمایید.

دانشجو:استاد دماغتون چی شده؟

استاد:فکر نکنم به شما ها ربطی داشته باشه؟

ولی وقتی دید که برای همه مون علامت سوال شده.دلیلش رو اینجوری توضیح داد که :دماغم با کابینت اشپزخونه برخورد کرده و زخمی شده.....

شلیک خنده ی دانشجویان.آخه ماها چی فکر میکردیم و جی شده بود.فکر میکردیم استاد هم جو عمل زیبایی گرفتدش .وقتی بهش گفتیم گفت:اتفاقا چند تا از همکار ها هم گفتن که با کلاس شدی!ولی من اهمیت ندادم.اخه فکر نمی کردم که این موضوع جلب توجه بکنه و لی وقتی دیدم شما ها هم دارین میگین به این رسیدم که نه!حتما یه خبرایی هست.

و این چسپ زخم شروع یه بحث عمیق و جالب بود.اینکه آدما های جوامع ما چقدر سطحی نگر هستند.از دآنش آموز گرفته تا اون بالا بالا ها....

به جای اینکه طرف مقابلشون رو از زیر میکروسکوپ بار علمی تجزیه و تحلیل کنند،با عینک مد طرف مقابلشون رو می بینند.و این واقعا جای تاسف داره.

تموم دانشجویان سکوت کرده بودن .انگاری همشون فهمیده بودن که خیلی از ماهاچشامون رو به روی خیلی چیزا بستیم و فقط ظاهر رو میبینیم.

اولین چیزی که بعد از اتمام این بحث به ذهنم اومد شعر سهراب سپهری بود که :

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت5:21 PMتوسط بلورین |
دلتنگی دخترک...
دخترک تنها بود.دلش بد جوری گرفته بود.نگاهی به آسمان انداخت.سکوت سنگین و سرد شب دلتنگی اش را هر لحظه افزون تر می کرد.دونه های برف با ریتم ملایمی روی گونه های زمین می نشست.سردش بود. خیلی سرد.دست هایش را به می مالید و فوت می کرد.فوت و فوت و باز هم فوت...

اما فایده ای نداشت.دستان کوچکش سرد و بی حس شده بود.با خودش فکر کرد که اگه را ه بره شاید کمی گرم تر بشه و شروع کرد به راه رفتن.فکر های گوناگونی به سرعت برق و باد از کله اش می گذشت.گله داشت .از تموم اون کسایی که خودشونو به جای فرشته ها جا میزدن و سعی می کردن بی نهایت مهربون و بخشنده باشند ولی تو وجودشون چنین ذخیره هایی رو نداشتند.تو  باطنشون یه شیطون بود.یه شیطون بزرگ با شاخ های پیچ و تاب خورده و چنگال های تیز که داشت هر و هر به سادگی دخترک می خندید و دخترک اینو خوب می دونست.

(تلافی کن!بهشون زخم زبون بزن،باهاشون راه نیا،تلافی کن...!)

اینها صداهایی بود که توی کله ی دخترک دینگ و دینگ می کرد.سرش بدجوری درد گرفته بود.تموم انرژی شو توی حنجره اش جمع کرد و با صدای بلندی که گوش هر موجودی رو کر می کرد،داد زد:آی آدم بدا!از همتون بدم میاد،بدم میاد،بدم میاد....

ولی...

ولی فریادش بی صدا بود.طنین صداش به سد محکم لب هاش برخورد کرد و دوباره به سمت عقب برگشت.

یه لحظه چشاشو و بست و ایستاد.سرش رو چند بار به این و اون ور تکون داد.تموم اون فکرا مثل دود از کله اش بیرون ریخت.

کم کم چشاشو وا کرد.حالا راحت و سبک شده بود.برگشت و پشت سرش رو نیگاه کرد.فکر های دود شده اش با دستور باد این ور و اون ور می رفتند.خنده اش گرفته بود.

پاهاشو به حرکت در آورد و از پشت سرش فاصله گرفت.انگار که دیگه هیچ سرمایی رو حس نمی کرد...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت11:43 AMتوسط بلورین |
مجال
 

در مجالی که برایم باقی ست،باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند

وبگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق و آفریننده ماست

مهربانی است که ما را به نکویی،دانایی،زیبایی و به خود فرا می خواند

جنتی دارد نزدیک،زیبا و بزرگ

دوزخی دارد به گمانم کوچک و بعید

در پی سود نیست که ببخشد ما را

در مجالی که برایم باقی است باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که خرد را با عشق،علم را با احساس،ریاضی را با شعر و دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند

و به جز نمایش هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود،انبار قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند که به جای مغز ،دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ،جنگ را بردارند و در کلاس انشا هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد از این همواره باز نگوید "هرگز"

و به آسانی همرنگ جماعت شود

زنگ نقاشی تکرار شود،رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران،موج را در ساحل،زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق ،خار را در کنده و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد که شبی چندین بار با هم تکرار کنیم:

                 عدل،آزادی،قانون،شادی...

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت3:16 PMتوسط بلورین |
چرا من؟
چرا اکثریت ما انسانها تا زمانی که زور بالای سرمان نباشد چیزی را یاد نمیگیریم؟به عنوان مثال مسئله تندرستی را در نظر بگیرید.ما از چه موقع رژیم غذایی خود را تغییر می دهیم و ورزش را آغاز می کنیم؟از وقتی که دکتر میگوید:اگر روش زندگی ات را عوض نکنی خودت را به کشتن می دهی!و آن وقت است که ناگهان به خود می آییم.

معمولا کی دست به دعا و نیایش بر میداریم؟وقتی زندگیمان پاشیده و مختل شده باشد!"خدای خوب من میدانم که مدتها است با تو حرف نزده ام...".

ما بزرگترین درسها را در زمان سختی ها می آموزیم و چه زیباست این جمله که "دریای طوفانی ناخدای لایق می سازد،پس همیشه ممنون لخظات سخت زندگیت باش..."

رسم زندگی این است که اول با یک ریگ تلنگری به ما میزند که این در حقیقت یک هشدار است و وقتی آن ریگ را نادیده می گیریم با پاره ای آجر بر سرمان می کوبد واگر باز هم عبرت نگیریم این بار نوبت به تخته سنگ میرسد.اگر صادقانه به گذشته خود بنگریم علایم هشدار دهنده ایی را می یابیم که با بی توجهی از کنارشان گذشته ایم و باز هم با وقاحت میگوییم:"چرا من؟"

قدری به خود بیاییم...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت4:0 PMتوسط بلورین |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس